سه شنبه 28 آذر 1385
شب یلدا
سلام
به مناسبت نزدیک شدن به شب یلدا تصمیم گرفتم خلاصه ای از مفهوم و علت وجودی این شب زیبا رو توی وبلاگ بذارم ... امیدوارم همه خوششون بیاد:
ایرانیان قدیم شادی و نشاط را از موهبت های خدایی و غم و اندوه و تیره دلی را از پدیده های اهریمنی می پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوری و شب یلدا و سنت های دیگر در واقع بیانگر این حقیقت است كه ایرانیان پس از رهایی از بیدادگری و ستم به شكرانه بازیافتن آزادی، جشن برپا می ساختند و پیروزی نیكی بر بدی و روشنایی بر تاریكی و داد بر ستم را گرامی می داشتند
شب یلدا نیز یكی از این موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاریكی و تباهی و وحشت بوده و اغلب سعی می كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پلیدی و تباهی در آن راه نیابد. شب یلدا طولانی ترین شبها است. یعنی تسلط تاریكی بر زمین از تسلط نور خورشید و روشنایی می كاهد. چون فردای این شب روشنایی بر ظلمت غالب و روز طولانی می شود، ایرانیان تولد دوباره خورشید را كه مظهر روشنایی است جشن می گیرند.
در ایران كهن هر یك از سی روز ماه، نامی ویژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نیز در میان آنهاست. در هر ماه روزی را كه نام روز با نام ماه یكی باشد، جشن می گرفتند .
در دیماه، در ایران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستین روز دیماه و روزهای هشتم، پانزدهم و بیست و سوم، سه روزی كه نام ماه و نام روز یكی بود. و در این سی روز ماه، سه روز آن «دی» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن میگرفتند. امروز از این چهار جشن تنها شب نخستین روز دیماه، یا شب یلدا را جشن میگیرند، یعنی آخرین شب پاییز، نخستین شب زمستان، پایان قوس، آغاز جدی و درازترین شب سال.
یلدا از نظر معنی معادل با كلمه نوئل از ریشه ناتالیس رومی به معنی تولد است و نوئل از ریشه یلدا است .
واژه یلدا سریانی و به معنی ولادت است . ولادت خورشید (مهر و میترا) و رومیان آن را (ناتالیس انویكتوس) یعنی روز (تولد مهر شكست ناپذیر) نامند .
اجداد ما این شب را تا به صبح به جشن و پایكوبی به گرد آتش ، میپرداختند ، برخوانی الوان از میوههایی چون هندوانه، خربزه، انار، سیب، خرمالو و به مینشستند.
این میوها هریك بار معنایی نمادین با خود دارد، هندوانه كه قاچهای مدور میخورد چون خورشید، یادآور گرمای تابستان و فرونشاندن عطش است.
انار صندوقچه دانههای مروارید ، سرخ كه خود نماد تناسل نسل و زایش است و شب چرههایی كه با شكستن آن شادی را با خود به همراه میآورد و دمی همه را از حرف زدن باز میدارد.
پایان فصل خزان و فرارسیدن سرما و دگرگونی رنگ زمین از زردی خزان به سفیدی عشق و محبت را ایرانیان از دیرباز در شبی بلند و مهربانگرامی میدارند. جای جای ایران زمین به عنوان سرزمینی كهن با كولهباری مملو از آیینهای هزاران ساله، "یلدا" بلندترین شب سال را به گونهای خاص و برگرفته از آیینها و سنتهای بومی منطقه به صبح میرسانند.
آیینهای شب یلدا گرچه در گذر ایام دستخوش تغییراتی شده اما همچنان در سنتهای مناطق مختلف كشور مورد توجه قرار دارد. هرچند كه زندگی ماشینی و گرفتاریهای روزمره ، موجب ایجاد فاصله میان مردم ایران با سنتها و آیینهای گذشته شده ، اما هنوز هم جلوهها و نمادهای از سنتهای ویژهای از ایران باستان در ایامی مانند شب یلدا و نوروز به چشم میخورد.
با یلدا واپسین ساعات خزان گذر میكند و صدای پای زمستان با سوزی سرد اما نوازشگر به گوش میرسد.
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 12:12 ب.ظ
سه شنبه 28 آذر 1385
دکتر نظام آبادی
شاید تا حالا نگفته بودم ولی امروز دیگه نمیتونم نگم ... مدیرعامل شرکتی که من توش کار میکنم آقای هست به اسم دکتر نظام آبادی پور ... ایشون دکترای الکترونیک دارن و در حال حاضر عضو هیئت علمی دانشگاه سراسری کرمان و استاد این دانشگاه هستن ...
دو سال سابقه مدیریت مرکز رشد فناوری اطلاعات و پارک فناوری کرمان رو دارن و تا امروز ۶۸ مقاله داخلی و خارجی از ایشون در کشورهای ایران ، کانادا ، آمریکا ، مالزی ، کره و ... و در مجلات معتبر علمی منتشر شده و ۲۰ مقاله از ایشون در حال بررسی داوران کشورهای مختلف برای چاپه ...
باورتون نمیشه اگه بگم ایشون فقط ۲۹ سالشه!! با رتبه ۵۰ کنکور سراسری وارد دانشگاه شدن و ظرف ۹ سال کارشناسی ، کارشناسی ارشد و دکترای خودشون رو گرفتن!!
توی زلزله بم متاسفانه خانواده خودشون رو از دست دادن و ایشون سرپرست دو خواهرشون شدن ولی با تلاش خودشون و لطف خداوند، نه تنها در کنار همسرشون زندگی خوبی دارن بلکه موفق شدن هر دو خواهرشون رو روانه خونه بخت کنن ...
حالا تمام این حرفها رو زدم تا اینو بگم که امروز ظهر ایشون اومدن شرکت ... من از زمانی که توی مرکز رشد کار میکردم (پارسال) و ایشون هم اونجا مدیر مرکز بودن ایشون رو میشناسم و دیگه حالتی شده که ایشون به من میگن سعید ...
امروز که اومدن شرکت ، مشغول چک کردن ایمیلشون بودن که یه دفعه گفتن: سعید اگه اسمت رو توی اینترنت Search کنی چند تا هم اسم پیدا میکنی؟؟
گفتم نمیدونم! گفت: میدونی از سر من فقط یکی پیدا میکنه ، اونم خودمم!!
گفتم چه جالب! گفت بیا امتحان کنیم!
(شما هم میتونید امتحان کنید. کافیه این عبارت رو توی گوگل Search کنید و افتخارات ایشون رو ببینید: nezamabadi-pour)
دیدم ۱۷۵ مورد پیدا کرد تا اومدم حرف بزنم دیدم هر ۱۷۵ مورد مربوط به خود ایشونه!!!
بعد از اون سر صحبت باز شد و حرفهای قشنگی از ایشون شنیدم که دلم نیومد نگم.
دکتر میگفت:
« دقت کردی توی این بازیهای کامپیوتری ، وقتی که شروع به بازی میکنی یه تعداد مشخصی جون داری مثلا میگن ۵ تا جون داری ، بعد میری میجنگی و بازی میکنی و خلاصه از جونت کم میشه تا بالاخره یه جایی جونت تموم میشه؟؟
آدمها هم همین جورن ، زمانی که به دنیا میان خداوند به مقدار مشخصی بهشون جون میده و فرقش اینه که خودت دقیقا نمیدونی چقدر جون داری! پس باید تا جایی که میتونی از هر مقدار از جونت استفاده مناسب رو ببری ...
معمولا ۱۵ ، ۱۶ واحد از جونمون میره تا میفهمیم کجای این دنیا هستیم و داریم چی کار میکنیم؟ باید ۲ ، ۳ تا جون دیگه رو هم بدیم تا بفهمیم از این دنیا چی میخواییم و این دنیا از ما چی میخواد؟
خلاصه تازه وقتی که ۲۰ واحد از جونمون کم شده تو مسیر زندگی قرار میگیریم و از اینجا به بعد باید با جونمون معامله کنیم!
فرضا اگه یه واحد از جونمون رو میدیم باید در ازاش چیزی از دنیا بگیریم ... اگه حاضر میشیم ۳ واحد از جونمون رو بدیم باید مثلا به جاش یه مدرک لیسانس بگیریم ... اگه ۲ واحد دیگه رو میدیم باید فرضا به جاش یه کار خوب بگیریم ...
اما امان از روزی که این واحدهای جونمون رو بدیم و به ازاش چیزی نگیریم ... اون وقته که به جایی میرسیم که میبینیم دیگه جونی نداریم ولی تا دلت بخواد مشکلات و سختی ریخته روی سرمون ...
یه موقعی هست که به ازای بعضی چیزها واحدهای زیادی از جونمون اونم با درد زیادی کم میشه ، اینجاست که میگن فشار مشکلات و سختیها زیاده ، ولی من میگم تحمل سختی ها و مشکلات برای چیزهای درست ارزش داره و مطمئنا شخص بعد از اون پشیمون نمیشه ...
پس از واحد به واحد جونمون درست استفاده کنیم و بدونیم که به ازاش چه چیزی به دست میاریم؟ »
« آدم وقتی که نیتش خیر باشه و هدفی جز راستی و درستی نداشته باشه ، همیشه آینده روشنی در انتظارش خواهد بود ... حالا هر چقدر هم که سختی میکشه ، میدونه که نهایتا به خواسته اش خواهید رسید ... »
« آدم باید همیشه پر تلاش باشه ، تا وقتی که هنوز جون هاش باقی مونده باید تا جایی که میتونه تلاش کنه و هیچ وقت امیدش رو از دست نده ... چنین کسی حتما برنده خواهد شد و وقتی که به جایی میرسه که دیگه جونی براش نمونده میتونه با خیال راحت روی صندلی لم بده و به زندگی لبخند بزنه ... چون بدون شک هر چی که میخواسته به دست آورده و حالا کافیه ازشون استفاده کنه .
ادیسون زمانی که میمرد گفت: من به اندازه ۳ نفر توی این دنیا زندگی کردم! پرسیدن یعنی چی؟ گفت: من ۵۰ سال از ۷۰ سال عمرم رو کار کردم ، تقریبا روزی ۱۸ ساعت ، معادل کار مفید سه نفر در یک روز ... پس من به اندازه سه نفر زندگی کردم!
دست از تلاش برندار تا به هدفت برسی ... »
............
وقتی که خوب به این حرفا گوش دادم ، واقعا به این نتیجه رسیدم که از سر بعضی از آدمها توی این دنیا فقط یه دونه است که دکتر حسین نظام آبادی پور یکی از اونهاست ...
تقدیم به ایشون ...
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 07:12 ق.ظ
سه شنبه 28 آذر 1385
هزار و یک شب
سلام عزیزم
امروز میخوام برات یه شعر بنویسم که خودم واقعــــــــــا دوستش دارم چون واقعا حرف دل منو میزنه ....
این شعر با صدای خواننده محبوب هر دومون یعنی آقای صدا ، ابی ، هست که تقدیمش میکنم به ماه زیبای زندگیم:
.............
اگرچه جای دل ، دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو ، دریایی از دل کم میارم
اگرچه روبرویی ، مثل آیینه با من
ولی چشمام بسم نیست ، برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل ، همه دلهای عالم
همه دلها رو میخوام ، که عاشق تو باشم
..
تویی عاشق تر از عشق ، تویی شعر مجسم
توو باغ قصه از تو ، سحر ، گل کرده شبنم
توو چشمات خواب مخمل ، شراب ناب شیراز
هزار میخونه آواز ، هزار و یک شب راز
میخوام تو رو ببینم ، نه یک بار
نه صد بار ، به تعداد نفسهام
برای دیدن تو ، نه یک چشم
نه صد چشم ، همه چشمها رو میخوام
...
تو رو باید مثه گل ، نوازش کرد و بویید
با هر چی چشم توو دنیا ، فقط باید تو رو دید
تو رو باید مثه ماه ، رو قله ها نگاه کرد
با هرچی لب تو دنیاست ، تو رو باید صدا کرد
میخوام تو رو ببینم ، نه یک بار
نه صد بار ، به تعداد نفسهام
برای دیدن تو ، نه یک چشم
نه صد چشم ، همه چشمها رو میخوام
..........
(با تشکر از قاصدک خانم که با احساس زیبا و قلب پاک خودشون، به واسطه عشق ما ، برای ترانه های خواننده ها معنای جدید میسازن ... برای خوندن حرفهای قشنگ ایشون اینجا رو کلیک کنید یا وبلاگ «ترنم دلتنگی» رو از لیست دوستان باز کنید!)
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 06:12 ق.ظ
سه شنبه 28 آذر 1385
آلمانی
سلام عزیزدلم
خوبی ماه من؟؟؟
راستش نمیدونم چی بنویسم؟ یعنی حرف خاصی نیست ... از زمانی که اون نوشته ها رو بهت دادم هنوز ندیدمت که بخوایم در موردشون حرف بزنیم ...
فقط تلفنی با هم صحبت کردیم که تو هم توی اولین مکالمه تلفنی بعد از خوندن اون نوشته ها بالاخره بعد از مدتها دوباره «سعیدم» صدام کردی ... از این بابت خیلی خوشحال شدم ولی امیدوارم به این خاطر نبوده باشه که بخوای منو خوشحال کنی ...
دلم میخواد واقعا هیچ مشکلی نباشه و همه چیز سرجای خودش باشه و تو از همه چیز من راضی باشی ... اینجور موقع ها منو سعیدم صدا میکنی و امیدوارم که اینبار هم که این کار رو کردی، واقعا همینجور باشه نه واسه دلخوشی من!
خوب بذار برات از این یکی دو روز بگم ...
روز یکشنبه ساعت 6 که از دانشگاه برمیگشتی اومدی شرکت پیش من ... حدود یه ربع با هم دیگه بودیم و منم آخرین مطالب رو برات پرینت گرفته بودم و بهت دادم ...
وقتی که دیدمت انگار تمام ناراحتی هام تموم شد و فقط دلم میخواست با تو باشم ... اما از طرف غم نداشتن حقیقی تو روی دلم سنگینی میکرد ... این شد که وقتی میخواستی بری و بغلت کردم ، وقتی دوباره تنت رو توی دستام احساس کردم ، محکم به خودم چسبوندمت و تا جایی که میتونستم به سینه ام فشارت دادم ... اصلا نمیتونستم ازت دل بکنم ، اصلا نمیتونستم ازت جدا بشم و تو بری ، سرم رو گذاشته بودم روی شونه ات و عطر تنت رو با همه وجودم احساس میکردم ...
چند لحظه ای گذشت که دیدم واقعا دلم میخواد گریه کنم ... با اینکه خیلی جلوی خودم رو گرفتم ، چون میدونستم تو خیلی ناراحت میشی ، اما ...
فهمیدی ... گفتی میخوام ببینمت ... محکمتر بغلت کردم ولی با اصرار خواستی صورت منو ببینی و بالاخره مجبورم کردی دستام رو از دورت باز کنم ولی بلافاصله ازت رو گردوندم تا چیزی رو نبینی که ناراحتت کنه ...
نهایتا وقت خداحافظی رسید ... ازت تشکر کردم به خاطر اینکه با همه خستگیت اومدی تا منو ببینی ... لبخند زدی و گفتی: وظیفه ام بود ...
و رفتی ...
و بازم هر دو باید با غم دوری میساختیم ...
دیروز هم دانشگاه بودی که بهت زنگ زدم ، صحبت کردیم و ازت پرسیدم کی میتونیم حرف بزنیم؟ و تو گفتی که معلوم نیست ...
همونجا بود که بهم گفتی « سعیدم » و من یه دنیا خوشحال شدم ....
دیگه تا ظهر ازت خبری نداشتم تا اینکه حدود ساعت ۲:۱۵ زنگ زدی شرکت ... چند دقیقه ای صحبت کردیم (خیلی عادی و با بگو بخند) و بعد قطع کردیم .
فکر میکنم بعد از ساعت سه بود که دوباره زنگ زدی و دیگه تا ساعت ۵/۵ تقریبا صحبت کردیم ....
از خیلی از مسائل حرف زدیم و یکی دوتا بحث هم داشتیم که بازم من خراب کردم و با اینکه واقعا منظور بدی نداشتم ولی کاری کردم که ازم دلخور شدی و بالاخره هرجوری بود از دلت درآوردم و تو هم با مهربونی و محبت خودت بخشیدی ...
البته این وسط کلی هم گفتیم و خندیدیم ...
دست آخر هم در مورد کتاب تازه ای که من از سارا (زن احسان) گرفتم به اسم رازهایی درباره زنان حرف زدیم و دیگه بحث رفت توی مسائل خصوصی !!
بعد از اون هم چون توی شرکت ما جلسه بود من دیگه نمیتونستم باهات حرف بزنم و مجبور شدیم خداحافظی کنیم ... با اینکه مثل همیشه هیچ کدوم تمایلی به این کار نداشتیم ... ولی از این خوشحال بودم که خدا را شکر و با محبت تو ، دوباره همون رابطه گرم و صمیمی قبل رو داشتیم ... با اینکه ته مایه های بی حوصلگی و عصبی بودن توی حرفها و رفتار تو مشخص بود ولی روی هم رفته مشکل خاصی در کار نبود ...
تقریبا همون موقع ها بود که مامان اومد دنبالم و رفتیم خونه ...
اما امروز یه اتفاق افتاد که خیلی واسه من خوب بود!!
از یکی دو روز پیش طبق توصیه های بابام نیت کردم یه زبان خارجی دیگه هم یاد بگیرم ... از اونجایی که رشته دانشگاهی من مدیریت بازرگانیه ، بابا اعتقاد داره که یه مدیر خصوصا توی قسمت Business اگه بتونه به چند زبون صحبت کنه خیلی موقعیت بهتری پیدا میکنه ...
روی همین حساب بابا پیشنهاد کرد که در کنار زبان انگلیسی ، زبان آلمانی یا فرانسوی رو هم یاد بگیرم ...
منم دیدم پیشنهاد خوبیه و افتادم دنبالش ... تا اینکه امروز یه آموزشگاه زبان پیدا کردم که زبان آلمانی هم تدریس میکنه و نکته مهم اینکه فهمیدم کلاسها مختلط برگزار میشه!!!!!!!
وقتی متوجه این موضوع شدم خیلی خوشحال شدم چون میدونستم که تو هم علاقه به زبان آلمانی داری! از طرفی هم توی خونه حوصله ات سر رفته و از اون مهمتر اینکه میتونستیم با همدیگه باشیم و کلی حال کنیم!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سریع واسه گوشی دوستت sms دادم و گفتم به محض اینکه کلاستون تموم شد به من خبر بدید که کار مهمی با مینا دارم ...
تو هم تا کلاست تموم شد ( حدود ۱۱:۴۰) زنگ زدی و منم جریان رو بهت گفتم ... اولش که من و من کردی و گفتی توی امتحاناته و نمیتونی و اینجور حرفا ولی نهایتا قبول کردی!
حالا هم قرار شد که من زنگ بزنم و ثبت نام کنم ... کلاسهاش هم از روز ۵شنبه شروع میشه و روزای فرد کلاسه!
ظهر حدود ساعت ۳ یه بار دیگه بهت زنگ زدم و یه خرده صحبت کردیم ...
بعد از اون هم دوباره همین چند دقیقه پیش (ساعت حدود ۵:۱۵) دوباره زنگ زدم به گوشی دوستت و حرف زدیم ...
هوا خیلی خیلی سرده و توی دانشگاه شما هم که دیگه وحشتناک سرده ... عزیزدلم هم میلرزید از سرما و با من حرف میزد .... آخ که من بمیرم واست که اینقدر سردت بود ، سعید کجا بود که بغلت کنه تا گرم بشی؟؟
تا ساعت ۷ کلاس داری و من فکر نکنم تا اون موقع توی شرکت باشم ... اگه بودم که سعی میکنم یه بار دیگه هم بهت زنگ بزنم تا بازم صدای نازت رو بشنوم ، اگه هم نشد که ایشالله فردا ...
به امید خدا از روز ۵شنبه هم میریم سر کلاس .....
فقط نمیدونم با عطر تن تو چی کار کنم؟؟ چه جوری درس رو بفهمم؟؟ خدا بهم رحم کنه ، وقتی از عطرت دیوونه میشم!!
ببخشید بازم زیاد حرف زدم!
دیگه کم کم برم چون میخوام این کتابه رو هم بخونم مخصوصا تو خیلی تشویقم کردی و تایید کردی که خیلی از مطالبش درسته (برات از پشت تلفن خوندم)
واقعا دلم میخواد بهترین زندگی رو برات درست کنم ... میخوام وقتی کنار منی احساس کنی توی بهشت زمین هستی ، حالا هرچقدر هم سختی و مشکلات داشته باشیم ...
ان اشاء الله ...
میبوسمت عزیزم و یه دنیا دوستت دارم
فدای اون چشمای نازت ...
در پناه خدا شاد باشی و سلامت!
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 05:12 ق.ظ
دوشنبه 27 آذر 1385
از بزرگان
برتری انسان از سه راه است: پرهیزکاری که با آن از نگرانی میرهد ، حکمت که پریشانی را از او دور میکند و شجاعت که او را از ترس میرهاند.
کنفسیوس
***
بشر در این دنیا بیش از همه موجودات مصیبت و عذاب کشیده ، بهترین دلیلش هم آن است که در بین تمام آنها ، تنها او میتواند بخند.
نیچه
***
به من بگو برای چه شخصی احترام قائلی ، تا بدانم چگونه انسانی هستی و تصورت از انسانیت چیست.
کارلایل
***
همه عالم برای انسان ساخته شده است و یقین دارم که انسان هم برای چیزی از عالم ساخته شده.
دیلیس
***
اگر بزرگی و حقیقت را آرزو داری ، آن را فراموش کن و به دنبال حقیقت برو ... آنگاه به هر دو خواهی رسید: هم حقیقت و هم عظمت
سنگا
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 11:12 ق.ظ
یکشنبه 26 آذر 1385
چرا ما اینجوری شدیم
سلام مینای عزیزم ...
بعد از چند روز که اصلا روزای خوبی نبودن ، امروز میخوام چند خطی بنویسم. اما از اونجایی که اصلا حال و حوصله ندارم خیلی کوتاه مینویسم.
داشتیم خیلی خوب و ساده ، کنار هم زندگی میکردیم که یه اتفاق دوباره تنشی که به کمک همدیگه از بین برده بودیمش رو برگردوند ...
حرفهای مامانت و برادرت (نیما) در مورد بعضی مسائلی که بارها در موردش صحبت کرده بودیم ، تقریبا آرامش حاکم بین ما رو دوباره بهم ریخت!!
نمیخوام بگم که حرفهای اونا غلطه، اتفاقا همونجور که ۵شنبه به خودت هم گفتم حرفاشون درسته ، اما هیچ ربطی به کار کردن تو نداره!!
خلاصه کلام اونا این بوده که هر کس باید تا جایی که میتونه شخصیت خودش رو رشد بده ، این کار هم از طریق حضور در جامعه اتفاق می افته و هر کس باید با همه جور آدمی برخورد داشته باشه تا بدونه با هر شخصیتی چه جور باید برخورد کنه!
اینا همه درستن و هیچ شکی هم توش نیست ...
اما عزیز دل من ، سوال من این بود: آیا همه این خواسته فقط در غالب کار کردن صورت میگیره؟؟؟
جواب تو هم نه بود ، اما گفتی کار کردن رو دوست داری.
دیگه نمیخوام حرفها و بحثهای قبلی رو تکرار کنم تا بازم تو رو آزار بدم ، با اینکه مخالفم اما حرفی ندارم ...
ولی دلم نمیخواد کسی توی زندگیمون دخالت کنه ، میگی دخالت نیست فقط نظرشون رو گفتن ، میگم دخالته! نظری که اینجور باعث میشه تو قول و قرارمون رو یادت بره دخالته ...
با اینکه با هم قول و قرار گذاشته بودیم ، با اینکه قبول کرده بودی از این یه مورد صرف نظر کنی ، اما ...
« ببخشید ها ، ببخشید ها ، یه قولی بود میون ما ... »
ولی قول و قرارمون رو بیخیال شدی چون کار کردن رو دوست داری و احساس خوبی بهت دست میده و آرامش میگیری از کار کردن ...
منم حرفی ندارم ...
خیلی زود هم کار پیدا کردی ، اما یه جای افتضاح توی این شهر که من که پسرم کمتر گذرم به اونجاها می افته!
وقتی هم که دیشب بهت میگم فعلا قولی در مورد اون کار نده و بگرد دنبال یه کار بهتر عصبانی شدی ...
منم عصبانی شدم ...
............
دلم گرفته ... خسته شدم از بس بیخودی و سر موضوعات مسخره با هم دیگه جر و بحث کردیم ...
نمیخوام با دلخوری تلفن رو قطع کنی ، نمیخوام از اینکه به من زنگ زدی پشیمون بشی ، نمیخوام ....
ولی خودم با اخلاق گند خودم، دارم کاری میکنم که همه این اتفاقا می افته!
.......
خیلی سخته که بعد از یک سال نوشتن واسه تو ، بعد از یک سال نوشتن حرفهای دلم ، و هر روز شنیدن کلمات « خیلی قشنگ مینویسی » یا « واقعا با احساس مینویسی » یا ... از طرف تو ، تازه پریروز بگی که:
« تو فکر میکنی هر اتفاقی که می افته تقصیر منه ، فکر میکنی من آدم ظالمی هستم که فقط میخوام تو رو اذیت کنم ، توی وبلاگتم یه جوری مینویسی که همه فکر میکنن من فقط تو رو اذیت میکنم و با کارام و رفتارام آزارت میدم .... »
.......
خیلی سخته شنیدن این حرفا از تو! از عزیز دلم ....
یعنی من اینقدر احمقم که به تنها عشقم توی این دنیا همچین توهینی بکنم؟؟ یعنی اینقدر فراموشکارم که اون همه محبت تو رو به این زودی از یاد ببرم؟؟
.......
باشه عزیزم ، من فقط برای تو مینویسم ، با همه احساسی که میتونم برای تو مینویسم ، برای دل پاک و قشنگ تو ، برای احساس زیبا و لطیف تو ، حالا اگه تو خوشت نمیاد ، اگه دوست نداری ، خوب دیگه برات نمینویسم خانومی ...
الهی من قربون اون چشمای نازت برم که من با حماقت هام، مدام وادار با خیس شدنشون میکنم ، عسل من ، بگو من چی کار کنم برات؟ بگو من چه رفتاری باهات بکنم؟ بگو چه حرفهایی بزنم که ازم دلخور و دلگیر نشی؟
بگو چی کار کنم تا دیگه گریه نکنی؟؟
جون سعیدت بگو ، چی کار کنم که تا ابد واسه من بمونی؟
چی کار کنم تا دلت بخواد همیشه ، همیشه و در همه حال کنارم باشی؟
مینای من ، تو رو به اون خدایی که می پرستی بگو چی کار کنم ، به خدا همون کار رو میکنم ...
تو میگی من بهت گیر میدم ، بگو چه برخوردی انجام بدم؟
چی بگم؟ بگم هر کار دوست داری انجام بده؟؟ بگم هر جا دوست داری برو؟؟ اگه تو بخوای باشه میگم ، ولی قول بده که از این حرفا ناراحت نشی ...
به خاطر من خیلی چیزایی که دوست داشتی رو کنار گذاشتی ، حالا به خاطر خودت هر کدوم رو که دوست داری به زندگیت برگردون ...
من دیگه واقعا نـــــــمی دونـــــــــــم کجای این دنیا وایسادم ، دیگه نمیدونم چی کاره ام و باید چی کار کنم .... واقعا نمیدونم ....
همیشه دلم میخواسته که برات حکم همون قاشق رو داشته باشم توی مثال غذا خوردن ... ولی حالا حتی همین کار رو هم برات نمیتونم انجام بدم ...
حالا حتی نمیتونم رضایت کاملت رو جلب کنم ...
نمیتونم کاری کنم که همیشه برام بخندی ... منی که میمیرم واسه خنده هات ...
تو رو خدا کمکم کن .... به عشق خودت کمک کن ...
کمک کن یه کاری کنم تا همیشه عشقت بمونم ....
میخوام از بودن با من همیشه احساس خوبی داشته باشی
میخوام فقط واسه من بخندی
فقط با بودن با من حال کنی ....
بگو باید چی کار کنم عزیز دلم؟؟؟؟؟
بگو
.........
تمام مدت توی فکر منی ، یه لحظه نمیتونم از فکرت بیام بیرون ، نمیتونم از این فکر خودم رو خلاص کنم که باید چی کار کنم تا همیشه از من فقط و فقط آرامش بگیری ...
تمام فکر منو اشغال کردی ، تمام احساس من مال توئه ، تمام زندگی من تو هستی ......
دیشب بدجوری دلم گرفته بود ... هوای تو رو کرده بودم ، هوای خنده هات رو ...
هوای سعیدم گفتنات رو ... میدونی بازم چند وقته که بهم نگفتی « سعیدم »؟؟
و این نشون میده که اصلا از دستم راضی نیستی ...
و اینم نشون میده که من چقــــــــــدر احمقم ...
دلم میخواست باهات حرف بزنم ، باهات درد دل کنم تو باهام حرف بزنی ، اما نبودی و نبودم ....
ناچار به حافظ التماس کردم تا باهام حرف بزنه و ....
قسم به خدایی که میپرستی، زار زار گریه کردم وقتی حافظ دقیقا ، دقیقا ، دقیقا ، به خدا قسم دقیقا حرف دل منو زد ....
شعر رو برات مینویسم عزیزم ، خودت بخون .... بخون و بدون که واقعا دوستت دارم و حتی یه لحظه نمیتونم از فکرت بیرون بیام ...
نمیتونم بی تو باشم ...
به خدا بدون خنده هات میمیرم ...
چه جوری بگم؟؟
چی کار کنم؟؟؟؟
کجای این دنیای لعنتی ام؟؟ این دنیای مزخرف ...
بگو عسلم ...... بگو امیدم .....
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 12:12 ب.ظ
یکشنبه 26 آذر 1385
دعا
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که خدا را می بینی اما بنده خدا را نادیده می گیری
.............
می خواهم بدانم
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی دعا کنی؟
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 09:12 ق.ظ
یکشنبه 26 آذر 1385
وصف حال من
وصف حال هر شب منه عزیز ، پس با دقت بخون:
.....
دیشب به سیل اشک ، ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو ، بر آب میزدم
.
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب میزدم
.
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
.
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش ، درین باب میزدم
.
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو ، به مضراب میزدم
.
ساقی به قول این غزلم ، کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و می ناب میزدم
.
نقش خیال روی تو ، تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده بی خواب میزدم
.
خوش بود حال حافظ و فالی به بخت نیک
بر نام عمر و دولت احباب میزدم
............
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 01:12 ق.ظ
پنجشنبه 23 آذر 1385
از بزرگان
میان عشق و ایمان باید پل زد تا از آفات آن در امان ماند ، ایمان بی عشق زندانی پر از زنجیر است که روح را میمیراند و دل را ویرانه میسازد.
دکتر شریعتی
***
رنج بردن بیش از مردن ، جرات و جسارت میخواهد.
ناپلئون
***
عشق عشق می آفریند. عشق، زندگی میبخشد. زندگی، رنج به همراه دارد. رنج، دلشوره می آفریند. دلشوره، جرات میبخشد. جرات، اعتماد می آورد. اعتماد، امید می آفریند. امید، زندگی میبخشد. زندگی، عشق به همراه دارد و عشق عشق می آفریند.
مارکوس بیکل
***
نگذاریم تقویم و ساعت ، این حقیقت را یادمان ببرد که لحظه لحظه زندگی ، یک معجزه است و در پس آن حقیقتی ...
جی ولز
***
میوه ای که در دسترس ماست از میوه ای که بالای شاخه درخت است لذیذتر است ، ولی از این جهت میوه بالای درخت در نظرمان جلوه میکند که دستمان به آن نمیرسد!
ولتو
***
از رودخانه بیاموزیم که نه تنها خود ، بلکه صخره ها را هم به دریا میرساند.
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 11:12 ق.ظ
چهارشنبه 22 آذر 1385
خدا رو شکر روز خوبی بود
سلام عزیزم (امروز بس که بهت گفتم عزیزم میخواستی منو بزنی!!)
خوبی؟؟ دیگه اعصابت خرد نیست؟؟
به لطف خدا روز خوبی بود ... با اینکه صبح بیخودی اعصاب خودم رو خرد کردم با یه جر و بحث بی مورد توی خونه که البته اونم فقط چند ثانیه طول کشید! انتظار داشتم که روز بدی رو شروع کرده باشم ...
اما برخلاف انتظارم، خدا رو شکر اینجور نبود ...
اومدم شرکت و مشغول کار و بار شدم ... یه خرده اعصابم خرد بود و حوصله خوندن جزوه HTML رو نداشتم ... در نتیجه نشستم با اینترنت ور رفتم!
ساعت حدود ۱۰ تو sms دادی و من وقتی کلمه Honey رو روی گوشیم دیدم خیلی خوشحال شدم ...
نوشته بودی من کی بیام؟
فکر کردم در مورد قرارمون برای پوشیدن اون مانتویی که دیدی صحبت میکنی ، در نتیجه گفتم ساعت حدود ۴ ... ولی منظور تو این بود کی بیام ببینمت؟
پرسیدم کجایی؟ و گفتی شرکت!
اعصابت خیلی خرد بود و این رو وقتی فهمیدم که ازت پرسیدم چرا رفتی شرکت (در حالیکه فکر میکردم باید دانشگاه باشی) و جواب دادی: ول کن بابا ، اعصاب ندارم بعدا برات میگم ... جواب سوالم رو بده!!!!
شماره دوستت زهرا رو میخواستی بهت دادم و بعد از چند لحظه و رد و بدل کردن چند تا sms ، در حالیکه من میخواستم علت عصبانیت تو رو بدونم و تو هم مدام با بداخلاقی جواب میدادی ، یه دفعه زنگ زدی شرکت!!
حرف زدیم و قرار ملاقات رو گذاشتیم واسه فردا. فهمیدم که میخوای بری بیرون از شرکت و چند تا کپی بگیری ... پرسیدم میشه باهات بیام و تو گفتی نه! نمیشه ...
و بعد هم در عین تعجب و دلخوری من تند تند گفتی: «خب کاری نداری من میخوام برم ... کاری نداری؟ خدافظ ، خدافظ » ... و حتی صبر نکردی من خدافظی کنم و قطع کردی!!!!!
چند لحظه ای به صدای بوق بوق بوق بوق تلفن گوش دادم تا به خودم اومدم و قطع کردم ....
چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدی و هنوز چند لحظه از صحبتمون نگذشته بود که گفتی: « ببین من بعدا بهت زنگ میزنم! باشه؟؟؟ خدافظ! » و بازم تق! تلفن رو قطع کردی و بازم من موندم و صدای بوق بوق بوق بوق!!!
اگه بخوام راستش رو بگم عزیز باید بگم خیلی بهم برخورد و وقتی گوشی رو گذاشتم سر جاش ، آه بلندی کشیدم و آروم پیش خودم گفتم: خدایا شکرت! این دختر آخر سر منو میکشه!!
چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدی و اینبار هم با همون لحن قبلی با من حرف زدی (و خودت هم شاهدی که اصلا به روی تو نیاوردم که از رفتارت دلخور شدم) گفتی: « میخوام برم کپی بگیرم با من میای؟؟ »
از این پیشنهادت خیلی خوشحال شدم و دیگه همه چیز فراموشم شد ... چون میتونستم تو رو ببینم! و از اون مهمتر اینکه میتونستم کنارت راه برم ...
در نتیجه قرار گذاشتیم و منم با سرعت برق و باد خودم رو رسوندم به محل قرار! تقریبا همزمان رسیدیم و من از حالت چهره ات خیلی زود فهمیدم که هنوز حال و حوصله چندانی نداری ولی نمیخوای به روی منم بیاری ...
این شد که سیستم رو گذاشتم روی شوخی و خنده! و خدا رو شکر جواب داد... بعد از چند دقیقه و یه خرده خندیدن (که الهی من قربون اون خنده هات برم) یه کم حالت بهتر شد ...
رفتیم کپی بگیریم ، مغازه خیلی شلوغ بود. رفتیم توی پاساژ و اینجا برای اولین بار (و قول میدم واسه آخرین بار) زودتر از تو از در رفتم تو!
آخه شک داشتیم که اون غرفه توی پاساژ کپی هم بگیره ، در نتیجه من درش رو باز کردم و از مسئولش پرسیدم. وقتی که جواب مثبت داد تو فرصت ندادی که من برگردم عقب و تو اول بری تو ، پشت سر من اومدی تو ...
وقتی که اون بنده خدا داشت کپی میگرفت آروم در گوشت معذرت خواهی کردم ولی فکر کنم نشنیدی ... حالا اینجا ازت دوباره معذرت میخوام عزیز ...
بعد از اون راه افتادیم که بریم سمت خونه شما ، که یه دفعه یادت افتاد کلید خونه رو از مامانت نگرفتی!!!
در نتیجه برگشتیم سمت شرکت شما! بین راه به یه کتابفروشی که تا حالا چندین بار توش رفته بودیم ، سر زدیم و کتاباش رو نگاه کردیم ...
یه فال حافظ داشت و من یه دفعه به دلم افتاد که یه فال کوچولو بگیرم. بهت گفتم و تو خندیدی ولی من گفتم: « بذار همینجوری باز میکنم ببینیم چی میاد! »
وقتی که خواستم کتاب رو باز کنم چند لحظه به تو خیره شدم (یه لحظه کاملا احساس کردم که چقدر تو زیبایی ...) و با خودم گفتم:« ای خدا ..... » و این ای خدا تمام خواسته دلم رو معنی میکرد ...
باز کردم و صفحه سمت راست رو نشون دادم ولی تو گفتی « باید سمت چپی رو بخونی! » من گفتم « به دلم افتاده اینو بخونم ... »
در نتیجه شعر سمت راستی که اسمش دولت عشق بود، رو برای خودم خوندم ، زیرش نوشته بود:بعضی دوستان بد شما در کارتان دخالت میکنند ، قصد انجام کار خیری را دارید و نباید اجازه دهید که کسی جلوی شما را بگیرد.
لبخندی زدی و منم گفتم « بیا این سمت چپی هم مال تو!» ... اسم شعرش یادم نیست ولی زیرش نوشته بود: به خاطر حضور کسی در زندگیتان ، مسیر زندگیتان را تغییر داده اید و هدف دیگری انتخاب کرده اید ... به انتخابتان ایمان داشته باشید. به چیزی که میخواهید، خواهید رسید.
لبخندت زیباتر از قبل شد و به نشونه تحسین ابروت رو بالا بردی ...
گفتم: « دیدی حالا!! یه فاتحه واسه حافظ بخون ... » و در حالیکه کتاب رو سر جاش میذاشتم گفتم « خدایا شکرت ... حافظ خیلی باحالی » و تو هم گفتی: « همشهری منه!!»
خندیدیم و من فاتحه رو خوندم (تو رو نمیدونم خوندی یا نه اما اگه نخونی الان حتما بخون) و بعد هم رفتیم ...
رفتی شرکت ، کلید رو از مامانت گرفتی و برگشتی و با همدیگه رفتیم سمت خونه شما ... از مسیری رفتیم که خیلی روزها و شبها اونجا با همدیگه قدم زدیم ... و حرفهای قشنگی با هم داشتیم یا حتی بعضی وقتها توی عصبانیت و دعوا! خلاصه همه جور خاطره از اون خیابون داریم و امروزم یه خاطره دیگه بهش اضافه شد ...
تمام مدتی که با همدیگه بودیم ، تو همش شیطونی میکردی و هر چند دقیقه یه بار میگفتی:« اعصاب ندارم ها! با من شوخی نکن!!» البته خودت هم میخندیدی از این حرفت!
تقریبا وسط اون خیابون پر از خاطره بودیم که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم:« مینا خیلی دوستت دارم ... واقعا عاشقتم!»
تو هم با همون شیطنت همیشگی و با خنده گفتی:« حرفهای عشقولانه نزن ، اعصاب ندارم بهت جواب بدم!!!»
بدجوری احساس میکردم که واقعا دوستت دارم ، به همه چیزت نیاز دارم حتی این بداخلاقی هات! دلم میخواست همونجا بغلت کنم و با تمام قدرت به خودم بچسبونمت تا کسی حتی جرات نکنه نیت کنه تو رو از من بگیره ... واقعا حس کردم که میخوام تا ابد ، تا ابد مال من باشی ، فقط مال من ...
دلم میخواست انتهای اون خیابون میرسید به خونه کوچیک خودمون ، خونه من و تو ... خونه عشق من و تو ...
از ته دل آرزو کردم که ای کاش زودتر به هم برسیم ...
امیدم به خداست و به خداوند و برنامه هایی که برای بنده هاش داره ایمان و اعتماد دارم ... پس توکل میکنم به خودش و تلاش خودم رو میکنم و بقیه کارها رو واگذار میکنم به خودش ...
روز خوب و قشنگ ما به خدافظی کوتاهمون ختم نشد ... موقع خدافظی دست گرم و لطیفت رو گرفتم ، دلم میخواست مثل همیشه دستت رو ببوسم ولی فقط تونستم خیلی آروم دستت رو فشار بدم ... گفتی زنگ بزن خونه و منم از خدا خواسته گفتم چشم!
یه کار کوچولو داشتم انجام دادم و از توی همون خیابون بهت زنگ زدم ... حدود دو دقیقه صحبت کردیم و فهمیدم که خانم نازم داره آشپزی میکنه!!
چون تلفن عمومی (!!) بود ناچار شدم قطع کنم و چند لحظه بعد از تلفن خصوصی (موبایل) بهت زنگ زدم شاکی شدی که چرا از موبایلت زنگ زدی؟؟ گفتم « میخوام با مینای نازم حرف بزنم » ... گفتی « منم میخوام با تو حرف بزنم ولی اینجوری خرجت زیاد میشه ... برو شرکت زنگ بزن ...»
بعد هم یه موضوع اساسی رو پیش کشیدی که بسته به جونه منه!!! در مورد همون مسئله ای که تو فکر میکنی من عرضه ندارم! ولی در حقیقت دارم و بنا به دلایلی فعلا نمیتونم کاری در موردش انجام بدم!! در نتیجه یه کل کل حسابی (به شوخی و خنده) دوباره شروع شد و من با خط و نشون کشیدن واسه تو و تو هم با گفتن جمله هایی مثل: آره جون خودت ، هه هه هه ، برو بابا ، بیشین بینیم بابا و اینجور لغات مخصوص کل اندازی ، ادامه دادیم!
برات اتفاقی که چند وقت پیش توی شرکت افتاد رو یادآوری کردم و میدونم که خوب یادته چطور قفل کرده بودی و هیچ کاری نمیتونستی انجام بدی ، ولی واسه تحریک من گفتی: نه یادم نمیاد!!!
اومدم شرکت و زنگ زدم خونه اتون. تا گوشی رو برداشتی گفتم: « یعنی من بلایی به سرت بیارم که اون کفترای آسمون به حالت قهقه بزنن!!!» و تو جواب دادی: « آررررره! باشـــه! حتما میتونی ... » و باز شروع شد!
............
و خلاصه تا حدود یه ربع این بحث ادامه داشت!! و مثل همیشه هم به جایی نرسید! البته من باید اون رو به یه جایی برسونم که ایشالله خواهم رسوند ، اگه تو یه کم صبر کنی و فرصت بدی!!!
و آخر سر ساعت حدود ۱۲:۳۰ بود فکر کنم که به ناچار تصمیم به خدافظی گرفتیم ... بهت گفتم که من تا شب توی شرکتم و اگه تونستی باهام تماس بگیری خوشحال میشم ... تو هم قبول کردی و نهایتا (با اینکه اصلا دلمون نمیخواست) خدافظی کردیم ....
الان هم که ساعت ۱۵ است و من هنوز ناهار نخوردم. جات خالی قرمه سبزی آوردم همرام! در ضمن هنوز نمازم رو هم نخوندم ...
هرچی میخواستم امروز هم کم حرف بزنم نشد که نشد!!
بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم چون میدونم نزدیک امتحانهای ترمه و تو هم هیچی نخوندی و از الان باید شروع کنی به دوره کردن درسات (البته من شک ندارم که تو بین بچه های هم دوره ات بهترین هستی ... حالا به خودت هم ثابت خواهد شد عزیزم ... هرچی باشه خانم منی دیگه!) در نتیجه نمیخوام خوندن حرفهای من خیلی وقتت رو بگیره ...
بازم میگم خیلی دوستت دارم عسلم و ممنونم از تو و خدای خوبمون واسه داشتن یه روز خوب با همدیگه ...
امیدوارم روزی برسه که توی همین وبلاگ خاطرات روزی رو بنویسم که با همدیگه قدم میزدیم ، اونم توی خیابونی که انتهاش میرسه به خونه گرم و پر از عشق خودمون ........ ان شاء الله!
در پناه خدا ، شاد باشی و سالم ملوسم!
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 03:12 ق.ظ
چهارشنبه 22 آذر 1385
از بزرگان
ارزش مرد به اندازه همت اوست و پاکدامنی او به اندازه غیرتش.
امیرالمومنین (ع)
***
هرکس به جهت دین ، دوستی یا دشمنی نورزد ، دین ندارد.
امام صادق (ع)
***
خورشید باش که حتی اگر نخواستی به کسی بتابی ، نتوانی!
زرتشت
***
آنچه را که انسانیت به تو فرمان میدهد انجام بده، و از هیچ کس جز خودت توقع شنیدن آفرین نداشته باش.
سر ریچارد برتن
***
آدمی بصیرت است نه به صورت و انسانیت به کمال است نه به جمال.
جان اشتانبک
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 01:12 ق.ظ
سه شنبه 21 آذر 1385
توجه توجه
سلام به همه دوستان
راستش داشتم توی لینکهای دوستانم چرخ میزدم متوجه شدم بعضی از لینکها یا فعال نیستن یا اصلا ما رو تحویل نمیگیرن!
روی همین حساب و چون دوستان جدیدی لینکشون اضافه شده تصمیم گرفتم یه خرده سر و سامان به لینکهای وبلاگم بدم.
به همین دلیل دوستانی که صاحبان وبلاگهای « هرچه میخواهد دل تنگت بگو » ، « همنفس قسمت من » ، « جاده بی انتها » و « من و تنهایی » هستند اگه مایل هستن لینکشون توی لیست باقی بمونه خواهش میکنم تا شنبه به من یه خبر کوچولو بدن ...
راستی به دوستای جدیدم هم خوش آمد میگم ...
امروز حتما خاطره روز گذشته رو مینویسم ...
فعلا باید یه سر برم بیرون ولی زود میام و مینویسم ...
منتظر باشید!
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 11:12 ق.ظ
سه شنبه 21 آذر 1385
هزار و سیصد
سلام به روی ناز مثل ماهت
تا ابد وقتی که به ماه نگاه میکنم یاد تو می افتم عزیزم
خوبی ملوسم؟
یکی دو روز ننوشتم برات ، ببخش اما نرسیدم ... میدونی که دارم HTML یاد میگیرم ...
میخواستم دیروز بنویسم اما نشد ، ولی امروز دیگه حتما مینویسم ... چون یه خاطره خیلی خیلی قشنگ با همدیگه داشتیم که حتما باید ثبتش کنم ، هرچند قبلا روی قلب هر دومون ثبت شد ، مثل همه خاطره های قشنگی که قبلا داشتیم.
ولی خب دوست دارم توی کتابی که تو داری از خاطراتمون جمع میکنی هم باشه.
........
بذار از یکشنبه برات بگم ... یکشنبه تو از ساعت ۱۱ تا ۱۷ توی دانشگاه بودی ، البته از ساعت ۱۳ تا ۱۵ بیکار بودی ولی دانشگاه موندی و کلاس ۱۵ تا ۱۷ هم تشکیل نشد!
صبح تو sms دادی ، صبح به خیر گفتی و یه خرده با هم دیگه sms بازی کردیم ... بعد من بهت یه زنگ کوچولو زدم و یه خرده صحبت کردیم ...
مامان خونه بود و داشت سفارشات نهایی رو بهت میکرد و میرفت شرکت. ساعت حدود ۹ بود ....
برات از وضعیت شرکت گفتم (که یه خرده به هم ریخته و خودت هم خبر داری) و یه خرده با هم دیگه شوخی کردیم و گفتیم و خندیدیم ...
بابا اومد و گفت که سعید باید بری فلان جا یه پرینت بگیری منم به تو sms دادم و گفتم که یه خرده کار دارم ولی خودم بهت زنگ میزنم .... قبول کردی ولی یه sms عجیب دادی که من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهت زنگ زدم ...
نوشته بودی: « کی حالت رو گرفته که داری سر من خالی میکنی؟»
در حالیکه از صبح خیلی با هم دیگه خوب صحبت کرده بودیم و کلی گفته بودیم و خندیده بودیم ... تعجب کردم ، زنگ زدم و علت رو پرسیدم و تو گفتی که با بداخلاقی باهام صحبت کردی!
گفتم: من؟ الان؟؟؟
گفتی: آره، لحنت یه جوری بود ...
منم معذرت خواهی کردم ازت و گفتم ببخش عزیزم اگه هم بد صحبت کردم واقعا منظوری نداشتم ...
تو هم قبول کردی (مثل همیشه با محبت خاص خودت) و گذشت ...
رفتم کارم رو انجام دادم و برگشتم و دوباره بهت زنگ زدم ... صحبت کردیم و من موضوعی رو که مدتیه ذهنم رو بدجوری به خودش مشغول کرده بهت گفتم...
پرسیدم: میشه یه سوال ازت بپرسم؟ قول میدی ناراحت نشی و درست جوابم رو بدی؟
گفتی: آره
گفتم: مینای من ، چیزی نیست که از من بخوای و من انجام ندم؟ از من راضی هستی؟ جایی برات کم نذاشتم؟؟ منظورم اینه که راحت بگم بهت کمبودی توی رابطه ات با من احساس نمیکنی؟
مکث کوتاهی کرد که بعد فهمیدم به دلیل تعجبت از سوال من بود و گفتی: نه
گفتم: مطمئنی؟ هیچ مشکلی نیست؟ کاری نیست که دلت بخواد ولی من برات انجام نمیدم؟
گفتی: نه ، من از تو ناراضی نیستم ، از وضعیتمون ناراضی ام ...
جواب دادم: خب منم ناراضی ام ، اینو نمیشه کاریش کرد خودت هم میدونی که باید صبر کنیم ...
قبول کردی چون خودت هم میدونی که بهترین گزینه صبر کردن در کنار تلاشه. و مهمترین کار اعتماد به خداوند ، خودش ما رو تا اینجا آورده ایشالله یه روز هم (نه خیلی دور) تا آخرش میرسونه ...
هنوز خیلی چیزها هست که من و تو اگه یاد بگیریم زندگی موفق تر و زیباتری خواهیم داشت ، خب خدا هم اینو خیلی خوب میدونه! در نتیجه میخواد قبل از اینکه وارد زندگی بشیم هر آنچه که برای خوشبخت کردن همدیگه لازمه ، یاد بگیریم ...
این خوب نیست؟ به نظر من که عالیه ... چون اون جوری دیگه وقت ما صرف یادگیری و امتحان و خطا نمیشه ، من دقیقا میدونم تو چی میخوای یا چی کار باید بکنم تا تو راضی باشی و تو هم همینطور ...
اختلاف عقاید رو الان راحت تر میشه حل کرد چون دخالت دیگران خیلی کمتره و فرصتها برای فکر کردن بیشتره ...
تنها مشکل اینه که یه موقع هایی من واقعا نمیتونم دوریت رو تحمل کنم و وحشتناک به گرمای نفست نیاز پیدا میکنم ... نیاز به داشتنت یا بودنت که همیشگیه و راهی هم جز تحملش نیست ...
پرسیدی چرا این سوال رو پرسیدی؟ چرا الان؟
گفتم خیلی وقته میخوام ازت بپرسم. ولی فرصت نمیشد یا موضوعات دیگه پیش میومد ...
اما چراش .... (مکث کردم چون نمیدونستم بگم یا نه؟ ولی گفتم) از زمانی که قضیه زهرا رو بهم گفتی ، من حرف تو رو یه تهدید واقعی تلقی کردم ... یعنی اتفاقی که در صورت کم گذاشتن من برای تو خدای نکرده ممکنه برای ما هم پیش بیاد ...
و بعد دیگه در این مورد چیزی نگفتیم ...
ولی بذار بگم که دقیقا منظورم چی بود. منظور من این نبود که تو به من پشت میکنی و نیازهات رو (حالا میتونه نیاز به خندیدن یا شادی یا هر نیاز دیگه باشه) با دیگران برطرف میکنی ... نه اصلا منظور من این نبود به خدا ...
من دلم نمیخواد تو بیشتر از این تحت فشار قرار بگیری ، از اونجایی که میدونم و ایمان دارم تو به هیچ عنوان حتی تصور پشت کردن به من رو نمیکنی (از گفتن کلمه خیانت در جایی که اسم تو هست شرم دارم و خجالت میکشم پس به عبارت پشت کردن اکتفا میکنم ... چون جایی که عشق تو باشه هرگز خیانت معنایی نداره) ولی میدونم که توی خودت میریزی و بیش از پیش اعصاب و روان خودت رو داغون میکنی ....
من فقط نمیخواستم همچین موردی برات پیش بیاد که این سوال رو پرسیدم ...
چون زهرا هم به دلیل کمبودی که از ناحیه شوهرش احساس میکنه اون اشتباه رو مرتکب شده (که خود تو هم شدیدا مخالفت کردی باهاش) اگه شوهرش براش کافی بود هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد ...
به هر حال امیدوارم همیشه اون چیزی که لیاقتش رو داری بهت بدم و هیچ وقت روزی نیاد که از من ناراضی باشی ...
بعد از این صحبت تو یه دفعه گفتی: سعید یه چیزی هست که من بهت نگفتم!!
تعجب کردم! و بدجوری مشتاق شدم که قضیه چیه؟ گفتم خب الان بگو
بعد از یه خرده من من کردن گفتی: روز جمعه که با بابا و مامان رفته بودیم بیرون، داشتیم از خیابون رد میشدیم منم داشتم با بابام شوخی میکردم ، پریدم جلوی بابام (وسط خیابون) و ..........
مکث کردی و من جونم به لبم رسید تا گفتی:
و یه ماشین با سرعت از کنارم رد شد و بادش گرفت به من و من خوردم زمین!!
...............
از اونجایی که همون موقع کلی دعوات کردم که اینجوری مواظب خودت هستی؟ و تو هم قول دادی بیشتر مواظب باشی الان دیگه چیز خاصی نمیگم ولی ...
آخه دختر چرا حواست نیست؟؟ مگه نمیدونی من همین یه خانوم رو توی این دنیا دارم؟؟ مگه نمیدونم اگه یه تار مو از سرت کم بشه من دیوونه میشم؟؟؟؟ چرا مواظب عشق من نیستی؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.......
حالا خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت و اتفاق بدتری برات نیفتاد ...
در جا ازت خواستم که ببینمت و تو هم که میخواستی بری دانشگاه گفتی بیا توی ایستگاه ...
حدود یه ریع بعدش توی ایستگاه منتظرت بودم ولی تو نبودی ... یکی دو بار بهت زنگ زدم و گفتی که هنوز خونه ای در حالی که ساعت پنج دقیقه به یازده شده بود و ساعت یازده هم معمولا سرویس تو میومد ...
بار سوم که زنگ زدم گفتم: مینا جان برو توی اون یکی ایستگاه (ایستگاه دیگه سرویست که به خونه اتون خیلی نزدیک تره) که از سرویس جا نمونی ...
گفتی: میخوام ببینمت
گفتم: منم میخوام ولی از سرویس جا می مونی ... من توی این ایستگاه وایمیستم ، تو از توی اتوبوس منو میبینی ...
گفتی: نه! صبر کن الان میام ....
منم چیزی نگفتم چون واقعا خودم هم دلم میخواست ببینمت.
چند دقیقه بعد نزدیک ساعت ۱۱ بود که دیدم داری با سرعت میای این طرف چهاراره ... دقت کردم دیدم که سرویست هم نزدیک چهارراهه! و نهایتا وقتی به هم رسیدیم فقط فرصت شد که باهات دست بدم ، لبخند نازت رو ببینم و بهت بگم: دلم برات تنگ شده بود ... (بعد از سه روز میدیدمت)
پرسیدی با سرویس برم یا وایسم با تاکسی برم؟
گفتم حالا که این همه راه رو تند تند اومدی خوب با سرویس برو دیگه!
قبول کردی و گفتم میخوام باهات در مورد یه موضوع خیلی مهم مشورت کنم ...
چیزی نگفتی
گفتم در مورد من و تو نیست ، راجع به یکی دیگه است!
سرت رو تکون دادی و خداحافظی کردیم ....
برگشتم شرکت و مشغول کارم شدم ...
از توی سرویس زنگ زدی و پرسیدی در مورد کی میخوای با من مشورت کنی؟ و منم بهت گفتم ...
و بهت گفتم که تو تنها کسی هستی که میتونم باهات در این مورد صحبت کنم، هرچی فکر کردم دیدم نه با بابا نه با مامان نه با هیچ کس دیگه نمیتونم دراین مورد صحبت کنم ... به هیچ کس نمیتونم اعتمادی رو که به تو دارم ، داشته باشم و این موضوع مهم رو بهش بگم ...
و بازم میگم که خیلی خیلی خوشحالم که کسی مثل تو رو دارم که میتونم اینقدر راحت و مطمئن بهش اعتماد کنم و از اون مهمتر بدونم که میتونه بهم کمک کنه ...
(همونجور که دیروز عصر هم راجع به همون موضوع صحبت کردیم و تو خیلی خوب و منطقی گوش دادی و نظر خودت رو گفتی که کمک زیادی هم به من کردی ... بابت این موضوع هم خیلی ازت ممنوم عسلم!)
خلاصه اون روز من ظهر رفتم خونه (با اینکه بدجوری به دیدنت نیاز داشتم و نهایتا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این موضوع رو به خودت هم گفتم و تو گفتی که کلاس نمیری و میای پیش من ، ولی راستش حالم اصلا خوب نبود و یه قرصی توی خونه داشتم که اسمش همیشه یادم میره و باید میخوردم تا بهتر بشم ، در نتیجه ناچار شدم که برم خونه) و تو هم عصر که برگشتی خونه و دیگه ارتباطی با همدیگه نداشتیم .....
اما صبح روز بعد (۲شنبه) ساعت حدود ۱۰:۴۵ صبح دوستت به گوشی من زنگ زد ، من فکر کردم تویی که رفتی دانشگاه ، گوشی همرات نیست و از گوشی دوستت داری زنگ میزنی ... نگو دوستت میخواست ببینه که تو با منی یا نه؟؟؟
مثل اینکه قرار بوده بری دانشگاه و نرفته بودی ...
منم نگران شدم و بهت زنگ زدم! دیدم خواب افتاده بودی و بی خیال کلاس هم شده بودی!! هرچند استادتون هم نیومده بود و خوشبختانه ضرری نکردی ...
هوا از روز قبلش ابری بود و خیلی خیلی سرد ... نم نم بارون شب قبلش اومده بود ... گفتی که ساعت ۱ میتونم بیام ببینمت؟ منم گفتم قبلش زنگ بزن شرکت.
بیرون بودم ، وقتی که برگشتم شرکت رفتم سراغ کارم ... بعد از چند دقیقه اتفاقی رفتم پشت پنجره و دیدم به به! به به!! چه برفی داره میاد!!
اما از اونجایی که قبلش بارون اومده بود برف نمی نشست ... ولی برف قشنگی بود ... و بدجوری آرزو کردم که با تو توی این برف قدم بزنم (مثل زمستون سال پیش)
و این شد که وقتی ساعت حدود ۱۲:۳۰ زنگ زدی ، گفتم نظرت چیه بریم قدم بزنیم؟ و تو هم قبول کردی .... قرار گذاشتیم ساعت ۱ ...
من نوشته های قبلی وبلاگ رو برات پرینت گرفتم و درست ساعت ۱ سر قرار بودم اما مثل بیشتر اوقات تو دیر کردی! حدود ۱۵ دقیقه بعد اومدی ....
(ذکر یه نکته مهمه که وقتی ما به هم رسیدیم برف که سهله دیگه حتی بارون هم نمیومد و فقط هوا خیلی خیلی سرد بود!! و ما اصطلاحا ضایع شدیم!)
راه افتادیم توی خیابون اصلی (شریعتی) و کلی توی اون هوای سرد ، چسبیده به هم ، پیاده روی کردیم و گفتیم و خندیدیم ...
در مورد کاری که احسان کرده بود صحبت کردیم ، از وضعیت شرکت گفتم برات ، تو از دانشگاه و دوستای قدیمی که توی دانشگاه میبینی صحبت کردی ، یه خرده در مورد خواننده های جدید حرف زدیم ، گفتی از نوید و امید خوشت میاد ، گفتم بدم میاد!!! گفتم از آلبوم جدید شهرام کاشانی خصوصا آهنگ عشق به من نیومده خوشم میاد ، گفتی بدت میاد!!! در مورد ابی صحبت کردیم ، بعد نهایتا بحث موسیقی مون کشیده به جای همیشگی: منصور و سیاوش قمیشی!!!
یه خرده کل انداختیم (البته به شوخی چون هر دو رو دوست داریم) تو موها و تیپ منصور رو مسخره کردی ، منم کچلی و پیری سیاوش رو و خلاصه جای همه دوستان خالی ، کلی خندیدیم ...
بین راه هم چند تا مغازه لباس فروشی (که البته اون موقع ظهر تعطیل بودند!) رو نگاه کردیم ... در مورد چند تا لباس نظر دادیم و بازم به من ثابت شد که سلیقه خیلی خیلی قشنگی داری ...
تو رو توی لباسهایی که بهم نشون میدادی تجسم میکردم و هر بار بیشتر آرزوی داشتنت برای همیشه رو میکردم ... اونم بدون دردسر و دغدغه ، راحت بگم دیروز بیشتر از همیشه توی این مدت آرزو کردم ای کاش زودتر زن و شوهری ما رسمی بشه نه فقط توی حرف خودمون یا دوستامون ......
بعد از اون هم در مورد اخلاقیات همدیگه صحبت کردیم و نهایتا بحث آخرمون کشید به خدا و قضا و قدر و برنامه های خدا ....
خلاصه کلام اینکه در مورد همه چیز صحبت کردیم ، حرفای خوب و قشنگ و با اینکه بعضی جاها مخالف همدیگه هم بودیم ولی خیلی آروم و منطقی با هم دیگه صحبت کردیم .... و من واقعا از اون پیاده روی با تو و هم صحبتی با تو واقعا واقعا واقعا لذت بردم عزیزم ...
توی راه برگشت هم رفتیم سمت مغازه ای که تو یه مانتو برای خودت اونجا دیده بودی و میخواستی به من هم نشون بدی ...
مانتوی بافتنی بود که به نظر من کناره هاش خیلی کوتاه بود ولی جلو و عقبش مناسب بود ، رنگ آبی قشنگی داشت ولی احساس کردم چندان بهت نمیاد ...
بهت گفتم ولی تو ناراحت شدی و گذاشتی به حساب تعصب من!!
هرچند فکر میکنم یه خرده هم کوتاه باشه ولی تعصبی در کار نبود به خدا! فقط نظر خودم رو گفتم ...
با ناراحتی تو رفتیم به سمت خونه شما و موقع خداحافظی این گله خودت رو بهم گفتی:
سعید تو خیلی تعصبی هستی ... خیلی زیاد ! من اصلا این رو دوست ندارم ...
چیزی بهت نگفتم ...
الان هم نه تایید میکنم و نه تکذیب ... تا بعد در موردش بیشتر صحبت کنیم!
توی راه برگشتم به شرکت رفتم و دوباره خوب اون مانتو رو نگاه کردم ... به نظرم خیلی هم بد نرسید و با خودم گفتم باید توی تن مینا ببینم.
در نتیجه عصر وقتی که بهت زنگ زدم بهت گفتم برای چهارشنبه یه برنامه بذار با هم بریم و اون مانتو رو تنت کن .... شاید بهت میومد و اگه خواستی بخرش ...
خوشحال شدی و قبول کردی و منم از خوشحالی تو خوشحال و راضی شدم.
دیروز عصر هم در مورد همون موضوع باهات مشورت کردم و واقعا به چشم زن خودم بهت نگاه کردم تا تونستم بعضی مسائل رو بهت بگم و از این بابت اصلا پشیمون که نیستم هیچ، بلکه خیلی راضی و خوشحالم هستم ...
به خاطر راهنمایی هات بازم ممنونم عزیزم ....
به هر حال دیروز یکی از بهترین روزهای با هم بودن ما بود ، خصوصا پیاده روی توی اون هوای سرد به من خیلی خیلی چسبید ... میدونی که چقدر پیاده روی با تو رو دوست دارم و عاشق این هستم که دست رو بگیرم و توی خیابون راه بریم و مغازه ها رو نگاه کنیم یا خرید کنیم ...
لطف تو بابت قبول کردن پیشنهاد پیاده روی با اینکه خیلی هم سردت بود ، رفتار محبت آمیز و شاد تو ، گوش دادن به درد دلم در مورد اون موضوع و راهنمایی های قشنگت و خلاصه آرامش بی نظیری که بهم دادی باعث شد تا به لطف خدا هزار و سیصدمین روز آشنایی من و تو تبدیل به یکی از بهترین روزهای عمر من بشه .......
بابت این قضیه یه دنیا از تو و خدای مهربونمون سپاسگزارم عسلم ...
امروز صبح هم که ساعت ۵:۳۰ sms دادی و منو واسه نماز بیدار کردی ، از این حرکتت خییییییییییییییلییییییییییییی خوشم اومد و بد جوریییییییییی فاز مثبت بهم دادی ....
به خدا قسم خیلی با این کارت حال کردم جوری که اصلا نمیدونستم چه جوری باید احساسم رو در غالب sms بهت برسونم!!! ولی اگه پیشم بودم یه ماچ گنده ازت میکردم و حسابی فشارت میدادم و میگفتم:
مرسی خانمم!
اگه روزی هزار بار خدا رو شکر کنم واسه داشتن تو و نعمتهای قشنگ دیگه خدا، کمه ... ولی این کمترین کار رو میکنم شاید یه کم آرومتر بگیرم:
خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم ....
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 02:12 ق.ظ
شنبه 18 آذر 1385
حرف خاصی نیست
سلام عزیزدلم
چطوری عشق من؟
امروز هم از اون روزایی بود که اصلا ندیدمت! برعکس چهارشنبه و پنج شنبه که به لطف خدا دیدم و روزهای خیلی خیلی خوبی با هم داشتیم ، امروز اصلا ندیدمت ...
البته روز بدی هم نبود ، با اینکه ندیدمت ، شکر خدا دوبار صدای نازت رو شنیدم که تماس گرفتی شرکت برای احوالپرسی ... یه بار ظهر حدود ساعت ۱۳ و یه بار هم همین یه ساعت پیش (حدود ساعت ۱۷) ...
خیلی خوشحالم کردی که تماس گرفتی ، منم تا جایی که شد خودم رو شاد نشون دادم و خلاصه با اینکه مدت صحبتمون ۵ دقیقه هم نشد ولی حسابی خندیدیم ...
سر مرور یکی از خاطرات مشترکی و باحالی که بهار همین امسال داشتیم ، در مورد اینکه من تو رو پارک ببرم یا نه (!!) کلی خندیدیم و من آخرش گفتم ای بابا ، جوون بودیم اون موقع ها و تو با خنده جواب دادی جاهل بودیم!
اصلا بذار یه بار دیگه خاطره رو تعریف کنم!
خوب یادمه که با همدیگه رفته بودیم توی پارک نزدیک خونه شما (البته خونه قبلیتون) نشسته بودیم و درس میخوندیم ... تو مثل همیشه شیطونی میکردی ولی ایندفعه جوری بود که نه خودت درس میخوندی و نه میذاشتی من بخونم!!
منم هرکار میکردم که تو دست از این شیطونی هات برداری نمیشد که نمیشد (که همینجا توی پرانتز بگم من عاشق شیطونی هات هستم ، اصلا وقتی شیطونی میکنی دیوونه ام میکنی ...) روی همین حساب تلاش زیادی واسه تموم کردن ماجرا نمیکردم! ولی از طرفی که میخواستم تو به درسهات هم برسی ...
خلاصه بعد از چند دقیقه گفتن و خندیدن به کتابات اشاره کردم و گفتم اگه درسهات رو نخونی دیگه نمیارمت ها!!
حالا من منظورم این بود که اگه الان شروع نکنی به درس خوندن و دست از شیطونی هات برنداری ، دیگه واسه درس خوندن نمیارمت پارک (چون هر دو درست خوندن توی فضای باز رو دوست داریم) ولی از اونجایی که تو مینای شیطون منی ، در جا اخماتو کشیدی تو هم ، لب و لوچه ات رو (که الهی من فداشون بشم!) آویزون کردی و با لحن بچگانه ای که من عاشقشم گفتی ، دیگه منو پارک نمیالی؟ بوبویی؟ دیگه واسم پفک نمیخلی؟؟
من اولش سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم ، ولی وقتی تو دست بردار نبودی و ادامه دادی ، دیگه نشد و زدم زیر خنده !
خلاصه از اون روز به بعد دیگه هر وقت ازت یه کاری میخوام که انجام نمیدی بهت میگم دیگه پارک نمیبرمت ها! دیگه پفک بی پفک ها!! و از این جور تهدیدها ...
الان کسانی که این خاطره رو میخونن با خودشون میگن این که اصلا خنده نداشت، راست هم میگن ولی آدم تا توی شرایط بعضی مسائل قرار نگیره نمیتونه اظهار نظر کاملی داشته باشه! به هر حال ما که اون روز کلی خندیدیم و هر بار هم یادش میوفتیم مثل امروز، میخندیم!
بار دوم که زنگ زدی فقط یکی دو دقیقه صحبت کردیم و تو گفتی که فقط میخواستم صدات رو بشنوم و حالت رو بپرسم ...
منم خیلی اصرار بر صحبت نکردم چون میدونم که اگه بتونی راحت (بدون گیر دادن ها خانواده ات) صحبت کنی حتما دوباره زنگ میزنی ...
به هر حال من از صبح تا الان هنوز توی شرکت هستم ...
کلاس های Visual Basic رو ول کردم و مشغول یادگیری زبان HTML از روی یه جزوه هستم ...
بعد از اون هم به امید خدا از روی کتابهای آموزشی میتونم Visual رو یاد بگیرم ...
خبر تازه و خاص دیگه ای هم نیست!
اگه امروز عصر فرصت شد یه شعر یا یه ارسال دیگه هم خواهم داشت اگه هم نه که ایشالله فردا!
مینای گلم ، عشق اول و آخرم ، شیرین ترین عسل دنیا
به امید اینکه هر جا هستی شاد باشی و سالم
به امید اینکه هر چه زودتر همه مشکلات ما حل بشه
به امید اینکه زودتر به با هم بودن بدون گیر و دردسر برسیم
به امید روزهای قشنگ
به امید خدا
در پناه خدا
عاشقت می مونم تا آخر دنیا ...
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 05:12 ق.ظ
جمعه 17 آذر 1385
اسب سرکش
گفتم: لعنت بر شیطان!
ظاهر شد ، با لبخندی بر لب ...
پرسیدم: چرا میخندی؟
با آرامش پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام میگیرد!
پرسیدم: مگر من چه کرده ام؟
گفت: مرا لعنت میکنی ، در حالیکه هیچ بدی به تو نکرده ام ...
تعجب کردم ،
پرسیدم: پس چرا اینقدر زمین میخورم؟
پاسخ داد: نفس تو چون اسبی است سرکش که هنوز او را رام و اهلی نکرده ای ؛ اوست که تو را زمین میزند نه من!
تعجبم دوچندان شد ،
پرسیدم: پس تو چه کاره ای؟؟
باز هم لبخندی زد
گفت: هر وقت سواری آموختی ، برای رم دادن اسبت خواهم آمد!
قدمی برداشت
و ادامه داد: فعلا برو سواری بیاموز ، در ضمن اینقدر هم مرا لعنت نکن! قدری به فکر خویش باش!!
لحظه ای درنگ کردم تا معنی حرفش را درک کنم
از من دور میشد پس فریاد زدم:
حداقل به من بگو چگونه این اسب سرکش را رام کنم؟
بی آنکه رویش را برگرداند پاسخ داد:
من که پیامبر خدا نیستم جوان ...
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 11:12 ق.ظ
پنجشنبه 16 آذر 1385
یه فکر نه چندان تازه!
سلام
یه خبر کوچولو براتون دارم
از امروز من یه وبلاگ توی بلاگ اسکای ساختم که توی اون وبلاگ میخوام نظر شما دوستای خوبم رو در مورد مسائل مختلف بدونم ....
از اونجایی که من خودم خیلی به آمار اعتقاد دارم و خوشم میاد از اینکه نظر یه جمع رو بدونم ، تصمیم به این کار گرفتم ...
حالا از همه شما دوستای عزیز هم خواهش میکنم توی نظرسنجی شرکت کنید. لینک اون وبلاگ رو به اسم نظرسنجی میذارم اگه هم بخوایید میتونید اینجا رو کلیک کنید و همین الان واسه اولین سوال نظر خودتون رو بگید.
خیلی خیلی ازتون ممنونم!
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 12:12 ب.ظ
پنجشنبه 16 آذر 1385
خبرهای خوب!
سلام سلام سلام !
چطوری شیطون خانم من؟؟ خوبی عسلم؟؟
خبرهای خیلی خوبی دارم واسه امروز! دیروز خدا رو صد هزار مرتبه شکر دعوت سارا رو قبول کردی و با هم رفتیم خونه اشون تقریبا ۲ ساعت اونجا بودیم (از ساعت حدود ۱۸:۴۵ تا ۲۱:۱۰) ، خیلی حرف زدیم ، شام خوردیم و بعد تو رفتی خونه و من هم شب رو همونجا موندم.
میتونم بگم تقریبا تمام حرفایی که میخواستم بدونی، دیشب گفته شد حالا یا از طرف من یا از طرف احسان یا از طرف سارا. از طرفی هم تصور میکنم تو هم همه حرفات رو به من زدی و صد البته که سارا و احسان هم حرفایی که باید من میفهمیدم رو به من هم زدن ...
هرچند سارا تقریبا آخر سر گفت قضیه شما با این یه جلسه حل نمیشه (و منم تقریبا موافقم) اما من میگم خیلی خیلی جلو رفتیم ...
برای تو در مورد سارا نمیدونم اما برای من حرفها و تجربیات احسان خیلی ارزش داشت ، راستش قبل از اینکه با هم دیگه بشینیم واسه صحبت کردن ، من و احسان حدود یک ساعتی توی شرکت دوتایی یه گپ مردونه زدیم و احسان خیلی منو راهنمایی کرد ....
ببخش که نمیتونم بگم چی گفت ولی اینو بدون که اگه بتونم واقعا از تجربیاتش استفاده کنم به نفع هر دو خواهد بود و از اونجایی که من توی پیش اومدن این قضیه بیشتر از تو مقصر هستم ، بیشتر به نفع تو خواهد بود چون کمتر اذیت میشی ...
مهمترین تجربه ای که تا امروز من بیشتر در موردش شنیده بودم و دیروز به عینه خودم دیدم این بود که خیلی از این مسائل رو گذر زمان حل میکنه ... و از طرفی هم به قول خودت خانوم گلم، وقتی که رسما زن و شوهر بشیم و به امید خدا بریم زیر یه سقف دیگه خیلی از مشکلات رو نخواهیم نداشت ...
اما به هر حال خبر خوب اینه که با همه دعواهایی که دیروز داشتیم ، با تمام دلخوری هایی که پیش اومد (بیشتر برای تو) و متاسفانه متاسفانه من باز هم باعث شدم که تو چشمای نازت رو خراب کنی و اشک بریزی (البته نه جلوی دیگران ولی من فهمیدم، چون هرچی که باشه بالاخره ناسلامتی شوهرتم و خوب میشناسمت!) وقتی که احسان و سارا رفتند توی آشپزخونه که شام رو آماده کنند، من اومدم بالای سر تو. نشسته بودی روی کاناپه و من دولا شدم جوری که صورتم جلوی صورتت قرار گرفت و اونجوری که دوست داری دستام رو گذاشتم دو طرف صورتت و با صدای خیلی آروم گفتم:
مینای من ، به خدا حق من و تو این نیست که اینجوری بشینیم و حرص بخوریم. اینجوری اعصاب خودمون رو خرد کنیم ...
به خدا حق من نیست که این رفتارها رو با من بکنی ، من برات کم گذاشتم؟ انصافا جایی برات کم گذاشتم؟ (آروم سرت رو تکون دادی به علامت نه) دوباره پرسیدم خودت انصافی بگو، تو واسه من کم گذاشتی؟ (آروم جواب دادی نه)
صورت لطیفت رو نوازش کردم و گفتم: پس میبینی که حق ما این نیست ... به خدا نیست ...
بعد صورتت رو آوردم نزدیک صورتم و یه ضربه کوچولو با پیشونم به پیشونیت زدم ، خوب دیدم که اشک دوباره توی چشمای نازت حلقه زد ، دلم میخواست همونجا چشماتو ببوسم (مثل همیشه که میخوای گریه کنی، وقتی اشک تو چشات جمع میشه ، چشماتو میبوسم و تو آروم گریه میکنی و من بغلت میکنم تا آروم بشی) اما نمیدونم چرا این کار رو نکردم و برگشتم ...
با تمام این اوصاف ، وقتی سفره پهن شد و شام میخوردیم، تو شامت رو زودتر تموم کردی و چون پشت به تلویزیون بودی من ازت خواستم اونطرف سفره بشینی تا بتونی تلویزیون که داشت مسابقه وزنه برداری رو نشون میداد ببینی و تو گفتی همینجا راحتم و با اصرار من ، با یه لبخند ناز اومدی چسبیدی به من ، جوری که خیلی خوب گرمای نفسات که به صورتم و گردنم میخورد رو حس میکردم ...
دیوونه این حرکتت شدم و وقتی که من هنوز مشغول خوردن بودم تو حسابی به من تکیه دادی ، دستت رو گذاشتی پشتم و در حالیکه تلویزیون تماشا میکردی با موهای من هم بازی میکردی ... باور کن خیلی جلوی خودم رو گرفتم که نگیرم همونجا بغلت کنم و فشارت بدم!!!!
اینجا بود که حس کردم ، بحثهای اون روز نتیجه داشته و خدا رو شکر هم تو و هم من متوجه اشتباهاتمون شدیم و به لطف خدا دیگه تکرارشون نخواهیم کرد ...
نکته ای که اینجا قابل ذکره اینه که دیروز برای اولین بار من و تو جلوی دیگران اینجوری با هم حرف زدیم و اینجوری با هم دعوا کردیم ... از این بابت خیلی ناراحت بودم و تو هم طبق گفته های امروز صبحت خیلی بهت برخورد ، اما چاره ای نبود عسلم ... دلم میخواست احسان و سارا که خودشون کاملا این قضایا رو داشته ان، بتونن قضیه ما رو هم به خوبی حس کنن تا بهتر کمک کنن ...
به هر حال بابت این قضیه خیلی خیلی ازت معذرت میخوام (امروز صبح هم ازت معذرت خواهی کردم) میدونم فایده نداره و چیزی رو درست نمیکنه اما خوشحالم که تو عزیزدلم ، خانم نازم با یه لبخند از کنار اون همه دلخوری گذشتی ...
آخه عسل منییییییییی دیگه!
منم نوکر توااااااااااااااااااام آخه!
دیشب بعد از رفتن تو تقریبا یک ساعت بازم سارا با من صحبت کرد و راهنماییم کرد ... یه سری موضوعات هم بهم گوشزد کرد در مورد اینکه تا جایی که میتونم باید به خواسته های تو توجه کنم و سعی کنم برآورده اشون کنم ، تو رو از خودم ناامید نکنم ، هیچ وقت بهت کم محلی یا خدای نکرده بی محلی نکنم ...
اینا رو من خوب آویزه گوشم کردم ... هرچند تا قبل از این هم همیشه سعی و هدفم همین بود اما امروز صبح تو بهم گفتی که بعضی وقتها توی این قضیه موفق نبودم ... (امروز ساعت ۹:۳۰ زنگ زدی شرکت و گفتی بدو بیا چهارراه! گفتم چرا؟ گفتی بیا میخوام ببینمت منم اومدم، میخواستی بری دانشگاه و گفتی که یه تیکه از راه رو با همدیگه و پیاده بریم ، منم درجا قبول کردم چون عاشق پیاده روی با تو هستم ...)
گفتی که خیلی وقتها با کلی ذوق و شوق اومدی به دیدن من یا من اومدم پیش تو و اونجوری که تو نیاز داشتی رفتار نکردم ....
از این بابت متاسفم ... و قول میدم که دیگه تکرار نخواهد شد ...
توی راه امروز صبح حرفای زیادی زدیم و نهایتا توی تاکسی که نشسته بودیم من حرفامو به نوعی تموم کردم ولی وقتی که داشتیم از همدیگه جدا میشدیم که تو بری دانشگاه و منم برگردم شرکت ، گفتم فکر کن ، بعدا در موردش بیشتر صحبت میکنیم ...
تو هم قبو کردی و با یه لبخند خدافظی کردیم ...
حالا هم من توی شرکتم، احتمال داره امروز ظهر دوباره ببینمت ولی چه ببینم چه نبینم ، خیلی خیلی خوشحالم ، خدا رو هزاران بار شکر میکنم و بدون هیچ تعارفی افتخار میکنم که تو رو واسه زندگی آینده ام انتخاب کردم ...
امروز خیلی حرف زدم ، شرمنده شرمنده شرمنده!!
مینای گلم ، عشق اول و آخرم ، خیلی خیلی دوستت دارم و تا ابد برات می مونم و فقط از خدا میخوام زودتر این یک سال بگذره و البته به بهترین شکل ممکنش بگذره تا قضیه ما هم به خوبی و خوشی درست بشه ...
اینو بارها بهت گفتم ، بازم میگم:
تو با من خوب باش، خوب رفتار کن ، به حرفها و خواسته هام احترام بذار، منم به خدا قسم برات همه کار ، همه کار ، همه کار میکنم .........
منو میشناسی ، مال باشی ، دیووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه ات میکنم!!
در پناه خدا شاد باشی و سالم عزیز دلم
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 12:12 ب.ظ
پنجشنبه 16 آذر 1385
من به تو نه نمیگم
سلام مینایی!
خوبی خانم گلم؟
میخوام برات یه شعر بنویسم ، مثل همیشه خیلی از حرفای دلم توی این شعر هست ...
وقتی بهت میگم اگه با من باشی ، اگه به حرفها و خواسته هام (که انصافا اکثرشون هم بی مورد و غیر منطقی نیست) احترام بذاری برات همه کاری میکنم ، واقعا راست میگم ... یعنی هر کاری که ازم بخوای واست انجام بدم ، بهت نه نمیگم ....
حالا این شعر رو بخون تا کاملا متوجه بشی!
امیدوارم خوشت بیاد عزیزم
.....
اومدی معجزه کردی
نمی دونی که چه کردی!
اومدی دنیامو ساختی
اومدی فردامو ساختی
اگه دنیامو بخوای ، من به تو نه نمیگم
خواب شبهامو بخوای ، من به تو نه نمیگم
آسمونمو بخوای ، من به تو نه نمیگم
اگه جونمو بخوای ، من به تو نه نمیگم
من به تو نه نمیگم ، نه ، به تو نه نمیگم
.....
اومدی صد تا بهار دادی به من
همه گلهاش رو میارم واسه تو
اومدی بردی منو به خواب عشق
همه رویاش رو میارم واسه تو
اومدی تا دل من، تو رو بخواد
من تمناش رو میارم واسه تو
اومدی ماه رو آوردی واسه من
همه شبهاش رو میارم واسه تو
.....
اگه دنیامو بخوای ، من به تو نه نمیگم
خواب شبهامو بخوای ، من به تو نه نمیگم
آسمونمو بخوای ، من به تو نه نمیگم
اگه جونمو بخوای ، من به تو نه نمیگم
من به تو نه نمیگم ، نه ، به تو نه نمیگم
.....
از همون دور که خیال تو میاد
شب من یک شب مهتابی میشه
رو زلال برکه های آرزو
ماه رویای تو آفتابی میشه
از وجود خودته رویای من
میدونم مال توئه فردای من
میدونی حق توئه دنیای من
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 01:12 ق.ظ
چهارشنبه 15 آذر 1385
یعنی میشه؟
سلام عزیز دلم
نمیپرسم حالت چطوره، چون متاسفانه دیشب خبردار شدم که دوباره وضعیت جسمیت به هم ریخته ... دیشب که بهم sms دادی اصلا حالت خوب نبود ...
نمیدونم باید برات چی کار کنم؟ خدا شاهده که دلم میخواد آسمون رو برات به زمین بیارم اگه بدونم حالت بهتر میشه ... خیلی دلم میخواد کنارت باشم ، شاید بتونم آرومترت کنم ولی حیییییییییییییییییف!
بابت این موضوع واقعا متاسفم ... میدونم که بیشتر مشکلاتی که برات پیش میاد به خاطر اینه که همش میشینه فکر میکنی و غصه میخوری ... میدونم که تقصیر منه ... میدونم که کوتاهیه من باعث این مسئله است ، اما فقط میتونم بگم:
ایمان و امیدت رو حفظ کن ... خدا بزرگه و ایشالله به لطف خودش یه روزی (نه خیلی دور) مشکلات ما هم حل میشه ...
تحمل کن عزیز دل شکسته
تحمل کن به پای شمع خاموش
تحمل کن کنار گریه من
به یاد دلخوشی های فراموش
.......
با اینکه اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم ولی خیلی دلم میخواد برات بنویسم ... میدونم که تو نمیشنوی اما عشق دنیا رو میکنم وقتی با خودم میگم دارم واسه عزیز دلم مینویسم ، واسه عشق پاکم ، واسه مینای نازم ...
خیلی حس قشنگیه ، وقتی احساس میکنم نشستی جلوم ، به چشمام نگاه میکنی ، لبخند میزنی و به حرفام گوش میدی ...
و من ... من مست عطر تنت ، خیره به چشمای نازت و دیوونه لبخند شیرینت ، با همه التهاب و اضطرابم واسه لمس دستهای گرمت ، به امید اینکه زودتر حرفام تموم شه و بتونم در آغوش بگیرمت و دست رو موهای لطیفت بکشم ، حرفای دلمو بهت میگم ...
اگه بخوام از دیروز بگم ، باید بگم که متاسفانه بازم ندیدمت! فقط در حد یکی دو دقیقه تلفنی با هم صحبت کردیم که تو توی دانشگاه بودی و گفتی که با دوتا از دوستات میخوای بری واسه خرید ...
راستش یه خبر خوب هم دارم، دیروز عصر ساعت حدود ۶ احسان (پسر عمه ام) و زنش اومدن شرکت ... منم که از صبح تا شب (یعنی درست از ساعت ۸ صبح تا ۸،۷ شب) توی شرکت هستم ... بر حسب اتفاق نشستیم و صحبت کردیم و من بحث رو به سمت روابط دختر و پسر ، دوستی ها و ازدواج کشوندم ... هر دوی اونها تو رو میشناسن و تو هم اونا رو میشناسی ...
اما موضوعی که دیروز من کشف کردم اینه که این دونفر (که چند ماهی هست ازدواج کردن) اوایل، دقیقا مشکلات و اختلافاتی که ما الان داریم رو داشته ان و حالا بنا به مسائلی موفق شدن کنار بیان و خدا رو شکر الان مشکلی ندارن ....
راستش وقتی از اختلاف خودمون براشون گفتم، هر دوی اونها حق رو به تو دادند .... از این بابت هیچ شکایتی ندارم همونجور که خودم هم قبل از اینکه بحث رو شروع کنیم گفتم ، احساس میکنم من دارم اشتباه میکنم ...
سارا که دقیقا بلافاصله حق رو به تو داد و احسان هم بعد از صحبت کوچیکی که با من داشت و از طرز تفکر خودش و شباهتهاش با تفکرات من گفت، حق رو به طور نسبی به تو داد و البته اضافه کرد که باید چهارتایی صحبت کنیم ...
منم هیچ مخالفتی نکردم و اتفاقا از این پیشنهاد خیلی هم خوشحال شدم!
از اونجا که تو هم به خاطر اختلافاتمون پیشنهاد داده بودی از شخص سومی کمک بگیریم ، منم شرایط رو مناسب دیدم و قرار گذاشتم که برای امروز (چهارشنبه) ساعت ۶ عصر بریم خونه احسان و بشینیم صحبت کنیم ...
اما پیشنهاد تو این بود (البته قبلا) که از یه مشاور کمک بگیریم. اما من مخالف بودم ، ولی اینکه چرا حالا قبول کردم از شخص ثالث کمک بگیریم رو برات میگم:
اولا من هنوز مخالف رفتن پیش مشاورم به چند دلیل اول اینکه مشاور خوب که واقعا احساس کنم میتونه کمک کنه سراغ ندارم! دوم اینکه اکثر این اشخاص از موضع بالاتر به قضیه نگاه میکنن به این منظور که اونا بیشتر میدونن و ما باید به حرفشون گوش کنیم هرچند هم که دموکراتیک برخورد کنند ولی نهایتا به عنوان پیشنهاد ، دستورالعملی میدن که فلان کار رو بکنید یا نکنید!! سوم اینکه یه مشاور یا روانشناس خوب باید بیشتر موضوعاتی که میخواد در موردشون اعمال نظر کنه رو باید خودش تجربه کرده باشه یا حداقل برخورد نزدیک باهاشون داشته باشه تا به خوبی بتونی شرایط رو لمس کنه و نظر خوب و منطقی و منطبق با وضعیت کلی و جزیی هر دو طرف بده ... خوب تو چند نفر رو میشناسی که دقیقا این مشکل ما رو تجربه کرده باشن؟؟ منظورم از کلمه دقیقا یعنی همون دقیقا!!! از اون مهمتر اینکه از بین آدمایی که تو میشناسی چندتاشون تونستن به خوبی و خوشی این مشکل رو حل کنن؟؟
ولی من الان دو نفر رو سراغ دارم که دقیقا مشکل ما رو داشته اند و حالا هم ازدواج کردن و طبق صحبت های دیروزشون واقعا راضی هستن (لااقل از اون بابت دیگه مسئله ای ندارن)
خوب دیگه چی از این بهتر؟؟؟
.............................................................
به به !!!! مثل اینکه از این بهتر هم شد! همین الان الان سارا (زن احسان) تماس گرفت با شرکت و گفت: من از صبح بلند شدم، قرمه سبزی درست کردم ، آماده است که شب بیایید برای شام!!!!
(سارا خیلی خوب خبر داره که هر دوی ما عاشق قرمه سبزی هستیم!!!)
دیشب که این خبر رو بهت دادم (ساعت ۱۱:۳۰ شب!!) تو حالت اصلا خوب نبود و به ناچار گفتی فردا راجع بهش حرف میزنیم....
امروز هم که ساعت ۹ تا ۱۱ دانشگاه بودی و من ساعت ۱۱ و خرده ای به دوستت sms دادم و گفتم که با تو کار دارم گفت رفتی سمت خونه!
الان به سارا زنگ زدم و ازش خواهش کردم خودش بهت زنگ بزنه و برای امشب دعوتت کنه ... اون بنده خدا هم بدون هیچ حرفی قبول کرد...
به هر حال امیدوارم که امروز قبول کنی بیایی و بشینیم با همفکری همدیگه به امید خدا مشکلمون رو حل کنیم که بیشتر از این نه تو اذیت بشی و نه من ...
ببخش اگه یه دفعه ای ناچارم حرفامو تموم کنم ... آخه یه کار فوری پیش اومده: باید ۱۴ تا مانیتور ببریم واسه غرفه امون توی نمایشگاه کامپیوتر ... منم باید برم کمک!
شرمنده عزیزم ، خیلیییییییییییییییییییییییی دوستت دارم ، تا آخر دنیام نوکرتم تو هم خانوممی!
فدای اون چشمای نازت بشم عسلم
تا پست بدی،
بابای!
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 12:12 ب.ظ
چهارشنبه 15 آذر 1385
برام نامه بفرستید
سلام به همه دوستان
متاسفانه دیروز نمیدونم به چه دلیل امکان ورود به سیستم میهن بلاگ برای من وجود نداشت (چون ممکنه برای شما وجود داشته!) و با عرض معذرت موفق به فرستادن مطلب خاصی نشدم...
امروز هم با شعری که در اصل مربوط به پست دیروز بود شروع کردم و حالا با یه خبر ادامه میدم:
اگه توجه کنید در سمت راست صفحه ، زیر قسمت منوهای وبلاگ دو قسمت اضافه شده، یکی امتیاز وبلاگ در رنکینگ سایت گوگل و دومی باکس ارسال نامه به من!
اگه دوست داشته باشید وب شما هم در رنکینگ گوگل شرکت کنه کافیه روی آیکن اون توی صفحه من یا هر صفحه دیگه کلیک کنید.
و خیلی خوشحال میشم اگه سوالی، حرفی یا هر موضوع دیگه ای رو که دوست دارید با من در میون بذارید از طریق باکس ارسال نامه برام بفرستید ... این روش خیلی سریع تر از رفتن به باکس خودتون ، نوشتن نامه و فرستادن اون برای منه!
بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم ...
شاد باشید!
+ ا نوشته شده توسط : سعید در ساعت 09:12 ق.ظ